پسرم! هیچ میدانی هنوز نیامده فورانی از امید و زندگانی درونمان به شریان و جوشش درآورده ای؟دیگر نگران تعداد موهای سفید شده ام نیستم و دیگر چین و چروک های جدید صورتم را نمیشمارم.اصلا مدتهاست که خودم را ع
امروز، بیست و ششم بهمن نود و هشت روز مادر بود که البته چون جمعمون جمع بود، پنج شنبه شب،دو روز زودتر جشنش رو با مامان گرفتیم.و البته روز پدر مادر گرفتیم چون ب پدر هم کادو یه گوشی مبایل دادیم هدیه.هرسال
این سه شب مشغول خواندن کتابی بودم با عنوان دختر پرتقالی، که خانم دکتر برایم خریده بود و امشب به پایان رسید.نمی دانم جوگیر متن داستان شده ام یا....اما ضربه ای بود برایم که خواستم بنویسمش امشب،اینجا....